» 
alemán árabe búlgaro checo chino coreano croata danés eslovaco esloveno español estonio farsi finlandés francés griego hebreo hindù húngaro indonesio inglés islandés italiano japonés letón lituano malgache neerlandés noruego polaco portugués rumano ruso serbio sueco tailandès turco vietnamita
alemán árabe búlgaro checo chino coreano croata danés eslovaco esloveno español estonio farsi finlandés francés griego hebreo hindù húngaro indonesio inglés islandés italiano japonés letón lituano malgache neerlandés noruego polaco portugués rumano ruso serbio sueco tailandès turco vietnamita

sinónimos - وارد

   Publicidad ▼

ver también

frases

-آب وارد كشني شدن • اتهام متقابل وارد كردن • اجازه ندادن؛ وارد ندانستن • اهانت وارد اوردن • با بی ادبی و سرزده وارد شدن • با صدای بلند وارد شدن • با پشت راكت ضربت وارد كردن • باسوگند بشغلى وارد كردن • بدون دعوت یا بدون بلیط وارد محفلی شدن • بدين تازه وارد شدن يا كردن • بزور وارد شدن • به جنگ وارد شدن • به زور و غیر قانونی وارد خانه شدن • تازه وارد • تحمیل سازی؛ وارد آوردن • تلفات سنگین وارد کردن؛ لت و پار کردن • تو رفتن؛ وارد شدن • خبره؛ وارد • خسارت وارد اوردن • خسارت وارد كردن • دخالت نکردن؛ وارد نشدن • در ستون بدهکار وارد کردن • در نقشه يا جدول وارد نشده • دوباره وارد شدن • سوار شدن؛ وارد شدن • شخص غير وارد • شخص نا وارد ب اینترنت • شرکت کننده؛ وارد شونده • غير وارد • قاچاقي وارد و خارج كردن • كاملا وارد • مربوط بودن؛ وارد بودن • مطلع به؛ وارد در • وارد بجريانات روز • وارد بحث شدن • وارد بخدمت اجبارى كردن • وارد جزئیات شدن؛ مفصل گفتن • وارد شدن • وارد شدن؛ ورود • وارد شونده • وارد كننده • وارد معامله شدن • وارد کردن • وارد کردن؛ ثبت کردن • وارد کننده • کالای وارد شده • گروهي وارد شدن

   Publicidad ▼

diccionario analógico






 

todas las traducciones de وارد


Contenido de sensagent

  • definiciones
  • sinónimos
  • antónimos
  • enciclopedia

  • مترادف

   Publicidad ▼

 

3964 visitantes en línea

computado en 0,078s

   Publicidad ▼